|
welcome |
|
خیانت بــــــــــــــرو ديــگر هوای برگرداندنــت را ندارم
هر جا که دلــــت می خواهد بــــــــرو ! فقط آرزو ميکنم..... وقتی دوباره هوای من به سرت زد باز هم آرام نگيری…!
نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 16 توسط zahra |
دروغ دروغ مي گفت!!!دروغ مي گفت:ديگري را دوست مي داشت بارها گفتم دوستم داري؟گفت: آريتا ديري خاموش بودم ولي آخر از پاي شکيب افتادم گفتم راست بگو تو را خواهم بخشيد آيا دل به ديگري بستي؟گفت:نه فرياد زدم:بگو راستش را هرچه هست تو را خواهم بخشيد و از گناهت هر چه سنگين تر باشد خواهم گذشت.عاقبت با آرزوي فراوان پيش آمدو گفت:مرا ببخش ديگري را دوست دارم.گفتم حال سالها تو به من دروغ مي گفتي اينبار هم من به تو دروغ گفتم تو را نخواهم بخشيد...
نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 15 توسط zahra |
خیانت
خیانت است یا عدالت!!!؟؟؟
❤گريه ام ميگيرد...
نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 17 توسط zahra |
گفتی : نفرین میکنی ؟ گفتم : نه ، اما از خدا میخوام هیچکس ، اندازه من دوستت نداشته باشد . . .
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 16 توسط zahra |
خدایا خدایا . . . پس چی شد؟! اگه دارم اشتباه میرم، نذار ادامه بدم برگردون منو به همون راهی که درسته همون راهی که نگاهت روی من باشه و مراقبم باشی همون راهی که نذاری خطا کنم، نذاری کج برم نذاری حس کنم توهم فراموشم کردی و به حال خودم رهام کردی کمکم کن، مراقبم باش، تنهام نذار، رهام نکن...
نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 17 توسط zahra |
توبه خدایا ... دلم باز امشب گرفته بیا تا کمی با تو صحبت کنم بیا تا دل کوچکم را خدایا ! فقط با تو قسمت کنم خدایا ...بیا پشت آن پنجره که وا می شود رو به سوی دلم بیا، پرده ها را کناری بزن که نورت بتابد به روی دلم بارخدایا...از عشق امروزمان برای فرداهامان چیزی باقی بگذار...برای روزی که فراموش می کنیم عاشق بوده ایم ، چیزی کنار بگذار،یک مشت.... اندازۀ یک لبخند...یک خاطره.... یک نگاه.... خدایا... این روزا به هر کی می رسم یک مشکلی داره ٬یک غمی تو دلش خونه کرده... خدایا تو رو به عشقت قسم کمک کن ٬تو رو به قداستت قسم این غم ها رو خودت به شادی تبدیل کن.. خدایا... مگذار فراموش کنم که حتی اگه بدترین بنده ات هم باشم در خانه ات را هیچ وقت به رویم نمی بندی. خدايا... مگذار فراموش كنم كه در محضرت نبايد گناه كنم خدایا... مگذار فراموش کنم انسانم وتو اشرف مخلوقاتت نامیده ای مرا
نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 16 توسط zahra |
خسته ام این وبلاگ حرفای دل یه قلب شکسته اس این قلب شکسته دیگه نمیتونه بشکنه آی آمایی که قلبمو شکوندید قلبم دیگه نمیشکنه میدونید چرا؟ چون دیگه خیلی ریزتر از اونیه که بشکنه خدایا این قلب شکسته خسته اس خدایا چرا این همه دوررئی دروغ چرا این همه آدمای بد آفریدی؟ خدایا چرا آدمایی آفریدی که قلب بشکنن؟ خدایا چرا؟ بخدا خیلی بی انصافید این قلب شکسته فقط میگه: میبخشم ولی فراموش نمیکنم ...
تقدیم به بی انصافای دنیا...
نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 10 توسط zahra |
کاش کاش آدمها به هم دروغ نمیگفتن و میشد اعتماد کرد اما دارم میترکم و خودم رو لعنت میکنم که چرا اعتماد میکنم و چرا باور میکنم خسته شدم از این مردم که نمیتونن صداقت رو با صداقت پاسخ بدن
نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 10 توسط zahra |
![]()
من از آن سوی حسرت های
باران خورده می آیم شبی من باز میگردم شبی از جنس فرداها شبی تنها به یاد تو شبی با شوق دیدارت شبی من باز می گردم شبی.....
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 18 توسط zahra |
یک روز یک روز احساس کردم اگر اورا با یک غریبه ببینم تمام شهر را به آتش خواهم کشید......... اما امروز حتی کبریتی هم روشن نمیکنم تاببینم او کجاست و با کیست............. روزی که به دنیا آمدم در گوشم خواندند اگر می خواهی در دنیا خوشبخت شوی همه را دوست بدار..... ....حال که دیوانه وار دوستش دارم می گویند فراموش کن!!!!!!!
نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 15 توسط zahra |
|
درباره وبلاگ
من در یاهو آرشيو موضوعات وبلاگ
لينك دوستان لينك هاي روزانه |